عصر یک روز بهاری در حالی که دو تا گوشواره ی بنفش و فیروزه ایی خریده بودم و داشتم توی دلم ذوقشان را میکردم سوار تاکسی شدم. دختری هم سن و سالهای خودم عقب نشسته بود. تا سوار شدم دستش را گذاشت روی شانه ام و گفت : "ببخشید خانم نمیدونین ساختمون طوس کجاس؟ " ساختمان طوس را بلد بودم.همین یکی دو روز پیش برای کاری اداری کلی خیابان را بالا پایین کرده بودم تا پیدایش کنم. یادم مانده بود نمای آجری دارد. برگشتم جوابش را بدهم یک آن پرت شدم به نقطه ی نامعلومی از زمان ! یادم رفت چه پرسیده بود. گفتم "خانوم شما به شدت به چشم من آشنایین. کجا دیدمتون ؟ " خندید گفت " من نیک فرجام هستم. شما؟ " یک چیزهایی داشت در ذهنم در کسری از ثانیه وضوح پیدا میکرد. گفتم " همسفر نبودیم با هم ؟ شما دانشجوی شهر دیگه ایی نبودین؟ " گیج شده بود. گفت : " نمیدونم. شاید. من یزد درس میخوندم. " خندیدم.همه چیز واضح شد. گفتم : " منم دانشجوی یزد بودم. با هم همسفر بودیم چند باری." او هم انگار گرد و غبار جایی از مغزش پاک شده باشد خندید و گفت : " آهان.معماری میخوندین! " بعد انگار تازه یادم افتاده باشد چه سوالی پرسیده بود گفتم : " ساختمون طوس تو همین خیابونه. نمای آجری داره. دیدمش بهتون میگم " بعد از دانشگاه پرسید. از اینکه هنوز نرفته مدرکش را بگیرد. خندیدم و بهش اطمینان دادم که مدرکمان را دور نمیریزند! من هم نرفته ام هنوز! کمی هم از این روزهای هم پرسیدیم تا ساختمان طوس را پیدا کردم. پیاده که شد کرایه من را هم حساب کرد! شرمنده و خجالت زده شدم. اما ته دلم یک چیز خوبی پیدا شده بود! یک چیزی مثل حس خوب غافلگیری ...
عصر همان روز بهاری در حالی که کارهایم را انجام داده بودم و کتابی هم خریده بودم و ذوق آن را هم داشتم سر ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و منتظر اتوبوس بودم. کتابم را ورقی زدم ولی باد خنکی که به صورتم میخورد نمیگذاشت حواسم پی کتاب باشد. در فکر و خیال غرق شده بودم. پی اتفاق امروز را که گرفتم یادم به آخرین همسفری افتاد که داشتم. اتفاقا چه ماجراهایی هم در آن سفر کذایی رخ داد. دعوایی درگرفت که با پا در میانی پدر همسفر من ختم به خیر شد. دلم یک آن هوایش را کرد. مطمئن بودم شماره اش را گرفته بودم. چون در شهر ما دانشجو بود. اس ام اسی برایش فرستادم و سال نو را تبریک گفتم و یادش انداختم که من را در این شهر غریب دارد که اگر کاری داشت رویم حساب کند. جواب اس ام اسم را که داد بهت زده شدم. نوشته بود : " بابا 22 اسفند برای همیشه تنهامون گذاشت ... " چیزی درونم فرو ریخته بود. دهانم تلخ شد. حس بدی به دلم چنگ زد. حس بد غافلگیری ...
نظرات ()اینکه آدم باری از روی دوشش برداشته شود به نظرم بهترین نوع رهایی است. مخصوصا باری که زیر آن تا مرز له شدن یا خفه شدن رفته ، و حالا من دارم بهترین نوع رهایی را تجربه میکنم. رهایی از یک شر عظیم و بلای خانمان سوز به نام پایان نامه! همین حالا که تند تند این نوشته ها را تایپ میکنم آنقدر رها هستم که میتوانم بی هیچ دغدغه ای تا خود صبح بنویسم و خسته نشوم. رهایی طبق فلسفه های من در آوردی خودم (!) ربط مستقیمی به طولانی شدن بیخود یک قضیه دارد. البته لازم به ذکر است که تمامی فلسفه های مطرح شده در این نوشته در حد فرضیاتی ابتدایی است که تنها روی پایان نامه ی چرت من جواب داده!
داشتم میگفتم، رهایی وقتی لذتش بیشتر میشود که قضیه ی رها شده کش پیدا کرده بوده باشد!! مثل همین پایان نامه که ابر و ماه و خورشید و خلاصه تمام اجرام زمینی و آسمانی دست به دست هم دادند تا چیزی نزدیک به یکسال اعصاب و روان من به بازی گرفته شود.
ولی حالا همه ی اینها گذشته و من میخواهم از رهایی بنویسم. ولی درست در همین لحظه که میخواهم احساس شور و شعف ناشی از این رهایی را با شما خوانندگان عزیز شریک بشوم پی به واقعیتی تلخ میبرم و آن هم چیزی نیست جز یک فکر قدیمی که بر تمام فرضیاتم خط بطلان میکشد. فکری که حاصل فلسفه بافی های سالهایی ست بین نوجوانی و جوانی. چیزی حدود 18-17 سالگی. همان موقع که به نظرم تمام عالم بر مدار دلایل عقلانی محکم میچرخید و هر کاری باید حتما فلسفه ایی میداشت و خلاصه خوشی ها به این اندازه غالب نشده بود که مثلا یک صبح تا شب خودم را مهمان اینترنت و نسکافه و بستنی شکلاتی بکنم و هیچ دلیلی هم برای این کارم نداشته باشم!
القصه... همان موقع ها با بررسی چند مورد مشابه در دوستان و اطرافیان ، به این نتیجه رسیدم که هر خواسته ایی وقتی خیلی کش پیدا کرد دست یافتن به آن دیگر هیچ لذتی ندارد. در همان ایام دوستی تعریف میکرد سالها دلش میز تحریری شبیه به میز جودی ابوت میخواسته و وقتی در سالهای آخر دبیرستان پدرش داده برایش یکی از همانها ساخته اند ، دیگر آن ذوق و شوق اولیه را نداشته و به اصطلاح خودش قضیه زهرمارش شده بس که کش پیدا کرده بود!
من این مسئله را در چند جای دیگر هم بررسی کردم و سرانجام فرضیه ام را به اثبات رساندم! و حالا... دقیقا همان فلسفه بافی های آن دوران یقه ام را گرفته و نمی گذارد از این رهایی آن طور که شایسته است حظ ببرم.
یاد دوران منحصر بفرد کنکور می افتم که هر لحظه درس خواندنش همراه بود با کلی برنامه ریزی برای روزهای رهایی بعد کنکور ، و وقتی بالاخره کنکور تمام میشد روزها خواب بود و شبها هم خواب و بطالت محض همه جا را در بر میگرفت !! یعنی انقدر کنکور طولانی میشد تا گند همه ی خوشی ها در می آمد.
حالا که خوب دقت میکنم میبینم نکند این قضیه مشکل در کش پیدا کردن نباشد. نکند خواسته ها تاریخ مدت دار شده اند که بعد از مدتی دیگر رنگ و بوی اول را ندارند. نکند...
و در همین لحظه است که حس میکنم فلسفه های نوجوانی ام هم در حال باطل شدن است!!
نظرات ()برادر عزیز من ( همان که در پست قبلی شرحش رفته بود.معرف حضورتان که هست ؟! ) بچه ی آخر خانواده است. 16 سالش است ولی از همه ی 16 ساله های عالم برایم بزرگ تر است. بزرگ تر هم یعنی عزیز تر هم یعنی عاقل تر. حتی وقتی کسی به طعنه می گوید هم سن هایش توی مغازه ها کار میکنند من توی دلم میخندم و از ذهنم میگذرد که حالا هم از پسش بر می آید ولی وقت کارش نرسیده .ولی مال مغازه داری نیست.میخواهم بگویم 16 ساله ی ما میگوید فردا مال اوست ، میگوید دنیا مال اوست. اینها البته به زبانم نمی آید. چون ایمان دارم به فردایی که مال اوست. پس چه حاجت به بیان.
برادرم ، عزیزکم ، دوست دارم وقت هایی را که برایم آرام دل می شوی. وقت هایی که کارم جایی گره خورده و درمانده و خسته می زنم زیر گریه و توی مهربان ، تویی که تا 10 سال پیش توی بغل من جا میشدی حالا مثل یک تکیه گاه اشکهایم را پاک میکنی و دلداریم می دهی و دنبال راه حلی برای کارم میگردی.
عزیزکم ، دوست دارم وقتهایی را که پشت سرت سوار موتور نشسته ام و سرم را گذاشته ام روی شانه هایت و تو هی خجالت میکشی و میگویی : " زشته ، درست بشین " و من میخندم و شیطنتم گل میکند و همانجا رویت را بر میگردانم و محکم می بوسمت. بعد هم لپت را که رژی شده پاک میکنم و با خودم میگویم بگذار همه ی عالم ببینند که من همه ی زندگی ام را میبوسم.
قشنگم ، تو که نفس من به نفست بند است ، دوست دارم دلت را که هنوز پاک است ، زلالی بچگیت را دارد ، که از کنار دریا که میگذریم حتی اگر سوار موتور باشیم برمیگردی و دقیقه ایی چند ، خیره میشوی به آبی بی انتها و بعد هنوز از چشمهایت پیداست که سیر نشده ایی رو بر میگردانی و میگویی واقعا قشنگ است ، واقعا آرامش بخش است. و من ته ته دلم ذوق میکنم که مثل همه ی پسرکان 16 ساله ایی که میبینم از دریا بساط قلیانی های کنارش را نمی بینی . ذوق میکنم که اینقدر بی آلایش بزرگ شدی. شکر میکنم خدا را که به ما امن و آسایش داد تا در بی نیازی و شادی و آرامش بزرگ شوی . تا بشوی همین که هستی شفاف و زیبا.
باران که می بارد ، تویی که موتور داری و در گیر و دار خیابانها نمی مانی وقتی میگویی دلت پیاده روی میخواهد در فلان خیابان شهر چون آنجا زندگی جاری ست ، با خودم میگویم کاش ببینی همیشه اینها را ، کاش همیشه زلال باشی ، کاش به قول سهراب دانه های دلت همیشه پیدا باشد...
نظرات ()خانه داری از آن مواردی ست که همیشه برایم از دور خوشایند بوده و اصولا هیچ وقت علاقه ی آنچنانی به انجام کارهای خانه نداشته ام.ولی حالا دوباره مادر خانه نیست و من تا اطلاع ثانوی خانه و زندگی را از او تحویل گرفته ام !
من و برادر دلبندم که ده سالی از من کوچکتر است در خانه تنها هستیم و یک عالمه هم کار برای انجام دادن هست که مهمترینش هم غذا درست کردن است ولی با توجه به عدم علاقه ی من به مقوله ی غذا (!) و بعد از چهار سال زندگی خوابگاهی و به لطف تلاش دوستان و هم اتاقی ها ماکارونی و برنج تنها غذاهایی هستند که پختنش را یاد گرفتم! البته منهای غذاهای من درآوردی که اصولا نیاز به دانستن فرمول خاصی ندارد.
مادر جان برای روز اول خورشت بادمجان را درست کرد و گذاشت در فریزر که ما گرم کنیم و بخوریم.قبل از رفتن هم سفارش کرد که : " چند تا دونه سیب زمینی سرخ کن بنداز پاش بزار دو تا قل بزنه . برنج هم دم کن " برادر عزیز بد غذایم البته از صبح با من طی کرد که : " برای من ماکارونی درست کن تا عصر ببرمت خرید ! "
درنتیجه بعد از اینکه کلی توی سر و کله ی هم زدیم قرار شد برای او هم ماکارونی درست کنم . صبح خورشت فریز شده را در آوردم و بعد از شستن ظرفهای دیروز چند تا سیب زمینی سرخ کردم.حواسم بود که مادرم همیشه میگوید : " حلقه های سیب زمینی باید کلفت باشه تا تو خورشت آب نشه "
همزمان پای گاز ایستاده ام و در حال سرخ کردن گوشتهای چرخ کرده برای ماکارونی هستم . گاهی مجبور میشوم زیر گاز را زیاد کنم تا آب آن زود بخار شود و گاهی هم زیر گاز را کم میکنم تا گوشتها نسوزد . از این هی کم و زیاد کردن شعله خوشم آمده . به خودم میگویم حکم osnap را دارد در اتوکد که هر جا لازم شد گزینه هایش را کم و زیاد میکنیم !
سیب زمینی ها را هم سرخ کردم و بی خیال اینکه وسطشان از بس کلفت بود هنوز خام است ریختم درون خورشت ! چند تا قل که زد هر چه چنگال به سیب زمینی ها میزدم هنوز سفت بودند . نیم ساعت بعد به این گذشت که هر 5 دقیقه یک بار سیب زمینی ها را امتحان کنم که نرم شده یا نه . سر ناهار از قیافه ی سوراخ سوراخ سیب زمینی ها فهمیدم من هیچ وقت آشپز نمیشوم !
عصر میرویم خرید با لیستی بلند بالا که مایحتاج این چند روزه را بخریم . همان اول کار تخم مرغ و یک شیشه گلاب میخرم و تا آخرش همه ی حواسم به این دو تاست که نشکنند . برادرم با لبخندی پیروزمندانه میگوید : " خرید کردنم قلق داره ! "
سبزی و میوه و چیزهای دیگر هم میخریم و بعد از همه ی خرید ها هم دو عدد بستنی نیم کیلویی کاکائویی و موزی میخریم و مثل همیشه سر خوردنشان تا آخر شرط بندی میکنیم . البته این بار کم می آورم . نصف بستنی موزی مانده روی دستم!
بعد بلند میشوم و تخم مرغها را دانه دانه در جا تخم مرغی یخچال می چینم . وسط های کار صدای آلارم یخچال درآمد که یعنی درش بیشتر از 2 دقیقه باز مانده !!
میوه ها را هم میشورم و در جا میوه ایی میریزم تا در وقت مقتضی خدمت جنابان عرضه شود ! سبزیها را هم پاک میکنم ، میشورم و میگذارم توی سبد سبزیها در یخچال .
حالا شب شده و من فردا امتحان زبان دارم و دراز کشیده ام وسط سالن پذیرایی میان انبوهی از کتاب و دفتر و جزوه و لباس و سی دی و خیره شده ام به سفیدی یکدست سقف و به فردا فکر میکنم که ناهار چی درست کنم !
نظرات ()از ای کاش ها
از روپوش مدرسه اش که هنوز تنش است معلوم است تازه از مدرسه آمده.با مادرش سر ایستگاه ایستاده اند.ظهر است و خورشید خانوم با قدرت تمام در حال تابیدن است و هیچ اثری از خنکای پاییز در این شهر تب کرده نیست.
گرمش است.مادرش قمقمه ی آبش را میدهد دستش و میگوید : " صورتت رو بشور خنکت بشه " مقنعه اش را در می آورد و صورتش را میشوید.بعد هم مقنعه اش را میدهد دست مادرش و مادرش هم تل کوچکی میدهد که بزند به موهایش.موهایش را مرتب میکند و تل را میزند روی سرش و خوشحال و خنک مینشیند کنار من روی صندلی ایستگاه اتوبوس.آنچنان سر خوش است که از ته دل آرزو میکنم ای کاش الان جایش بودم.
از بغض ها و اشک ها
عصبانی و ناراحت است.سیب زمینی ها را کلفت کلفت پوست میگیرد.آنقدر که ته اش اندازه ی دو تا سیب زمینی می ماند.بعد هم آنها را بزرگ بزرگ خرد میکند.می داند کم است انقدر سیب زمینی برای غذایی که میخواهد درست کند.می رود دو تا دیگر می آورد از سبد سیب زمینی ها.چاقو را بر میدارد که پوستشان بگیرد ولی ... چاقو را پرت میکند کف سینک ، سرش را میگذارد روی شیر آب و بغضش میترکد...
از کودکی ها
نشسته ام زیر پنجره اتاق پای کامپیوتر.حد فاصل تمام شدن این آهنگ و شروع آهنگ بعدی صدای عمو زنجیر باف بچه ها به گوشم میخورد که همه ی عصر پاییزی کوچه ی ما را غرق زندگی کرده.آنها در عوالم خودشان هستند و من در عالم خودم.آن بیرون یکی با صدای مرغ چیزکی آورده ! اینجا اما در عالم بی انتهای اینترنت بحث بر سر قیمت مرغ و تخم مرغ داغ است.همه ی دنیایم با آنها در تضاد است.میروم به فکر.به کودکی ها.از پای کامپیوتر بلند میشوم.پنجره را باز میکنم تا هم هوا بخورم و هم چند دقیقه ایی از این بالا تماشایشان کنم.خانم همسایه روبرویی را میبینم که لباسها را از روی بند جمع کرده و همانطور لباس به بغل توی تراس ایستاده به تماشای بازی بچه ها وهیاهویشان.گویا جای زلالی های کودکی در زندگی همه مان خالی ست ...
از دل آزردگی ها
دو نفر نشسته اند روبروی هم و در عالم دوستی گرم بگو و بخند هستند.وسط همین بگو و بخند ها یک طرف قضیه به شوخی یا جدی اما با خنده حرفی می زند که آن طرف دیگر قضیه لبخند تلخی میزند و نگاهش را از آدمهای اطراف میدزدد.برای من آن خنده تلخ همراه با دزدیدن نگاه تنها یک معنی دارد و آن هم دل آزرده شدن است.دل آزرده شدنی که شاید هیچ کس هم نفهمد.
از دو دلی ها
ساعت موبایلم را کوک میکنم تا بیشتر از یک ساعت نخوابم.یعنی بر خلاف آنهایی که وقتی یک عالمه کار نکرده دارند ، از استرس خوابشان نمیبرد ، من بیشتر دلم میخواهد بخوابم آنقدر که دیگر کار از کار گذشته باشد و وقتی نمانده باشد که من نگران کم بودنش باشم . تکرار زنگ موبایلم را هم محض اطمینان روشن میکنم که نکند یک وقت خواب بمانم و کار از کار بگذرد ! به فاصله چند ثانیه تصمیمم عوض میشود و تکرارش را خاموش میکنم با این فلسفه که اصلا چه معنی دارد موبایل بینوا خودش را بکشد تا تو بیدار شوی ؟ با همان زنگ اولش بیدار میشوی ! خلاصه آنقدر وسط این خاموش و روشن کردن ها میمانم که از خیر خوابیدن میگذرم و میروم دنبال کارم . نکند که دیر شود.
از اما و اگر ها
با او در کلاس زبان آشنا شده بود . از آن آشنایی هایی که اولش فقط سلام و علیک مختصری بود بعد از چند جلسه کنار هم می نشستند بعد کم کم در راه برگشت با هم ،هم مسیر شدند و هم صحبت. بعد از یک ترم ، رابطه شان حسابی به هم گره خورد.جوری که فکر میکرد میتواند برای برادرش همسر مناسبی باشد .حالا هم که فامیل شده اند .
او از آنهایی است که بدون کنکور ارشد میخواند و تقریبا مثل همه ی آنها حسرت این را دارد که اگر درس خوانده بود و کنکور داده بود حتما جای بهتری قبول میشد . ولی حالا مجبور است در همان دانشگاه قبلی ارشدش را هم بگیرد و قطعا فکر میکند کلی تجربه ی تازه را از دست داده . اما هیچ وقت به اینجای قضیه فکر نکرده بود که اگر جای بهتری بود حالا دیگر همسر برادر همکلاسیش نبود و در کلاس زبان با کسی دوست نمیشد و اصلا کلاس زبانی دیگر در کار نبود و خلاصه همه چیز جور دیگری بود. شاید بهتر شاید بدتر...
نظرات ()تحول اصولا چیز خوبی ست.یعنی اگر مثل این شبکه های اجتماعی میشد ابراز علاقمندیت را با یک دکمه اعلام کنی من حتما اول از همه این کار را میکردم.به قول دوستی که پایه ی این جور جاهاست ، تحول لایک خورش بالاست!!
تحول لازم است خصوصا زمانهایی که آدم به قول معروف در گل مانده و احتیاج به دستی دارد تا او را بالا بکشد بعد هم کمکش کند که راه برود . این دست کذایی ، همان تحول است که در این جور مواقع قهرمانانه از راه می رسد.
تحول اتفاقا اصلا چیز پیچیده ایی هم نیست. یعنی میان این وانفسای جبری که گاهی روزگار بر آدم روا میدارد ، این تحول کنترلش کاملا دست خود آدم است.
تحول گاهی می تواند خریدن یک شال باشد که میان رنگارنگ بازار چشمت را گرفته و به دلت نشسته...که بعد هم مثل ملا نصر الدین کیفی ببینی رنگ شالت و بخری ، بعد هم در به در دنبال کفشی بگردی که به کیفت بیاید و خلاصه کم کم همینها کمی تحول وارد زندگی ات کند.
تحول گاهی می تواند خریدن لیوان گلداری باشد با پس زمینه سفید که تویش هی برای خودت نسکافه بریزی و بگذاری حال و روزت با یک لیوان گل گلی به سرخوشی کودکانی باشد که باد بادک بازی می کنند.
تحول یعنی اینکه وسط این همه کار و گرما و کلافگی از همه چیز ، بزنی به سیم آخر و به آرزوی دوران نوجوانی جامه عمل بپوشانی و بروی کلاس داستان نویسی ثبت نام کنی . بعد هم احساس شکستن شاخ غول داشته باشی و همان قدر هم از کارت لذت ببری و بنشینی کنار دست بچه های کوچک و بزرگ و هی برای هم داستان بخوانید و استاد هم هی مهربانانه نگاهتان کند.
تحول گاهی هم میتواند تمام کردن کارهای نیمه تمام باشد که من از این نوعش بیشتر از همه لذت میبرم . وقتی سپیدی کاغذ و صدای قلم و رنگ مرکب را که روزی ذوق میکردی ازدیدنشان ول میکنی و چند سالی میروی پی آنی که میگویند زندگیست ، تازه میفهمی زندگی همین از سر گرفتن کاغذ و قلم و مرکب است . همین که تحول روح و جسم آدمی ست.
تحول برای دختر کوچک همسایه هم حتما همان کفش دوزکی ست که تازگی گرفته و برایش توی قوطی کبریت لانه درست کرده و مادرش میگوید دیگر صبحها بخاطر کفشدوزکش زود بیدار می شود مبادا غذایش تمام شده باشد و بی برگ مانده باشد.
من اما وقتی قرآنی با برگه های کاهی در نمایشگاه میبینم و با ذوق میخرمش و هر روز میخوانمش ، یاد میگیرم که این خدای من برای هر روزم یک تحول اساسی کنار گذاشته . فقط کمی صبر لازم است تا پیدایشان کنم.
نظرات ()این روزها که میگذرد ، حالمان خوش نیست.این روزها هوا گرم است ، این روزها هیچ هوس پیاده روی نمی کنم. این روزها برایم خستگی های آخر شب می ماند و البته کمی هم امید به فردای بهتر.امیدی که مرا سر پا نگه دارد.
این روزها که میگذرند من از هوا خسته میشوم و لیوان بیدمشکی سر میکشم که نمی دانم چرا طعم بید مشکهای همیشگی را ندارد.
این روزها که میگذرد من از کار کردن خسته میشوم و دلم آرامش میخواهد.دلم جوانی کردن میخواهد.جوانی کردن به معنای واقعی کلمه.از همانها که مدتهاست کم دارم در زندگی.
این روزها که میگذرد دوباره چرخ روزگار لای نا مرادی ها گیر کرده و هیچ دست جوانمردی نیست تا ما را این وضعیت نجات دهد.ما هستیم و دلشوره و اضطراب و ناتوانی و اندوه و ...
این روزها که میگذرد من هر روز تسلیم تر از دیروز میشوم.حتی در برابر دردهایی که میکشم.حتی در برابر دروغهایی که میشنوم.حتی در برابر بی عدالتی هایی که میبینم.
این روزها که میگذرد من حتی دل و دماغ ندارم که گرد و خاک از روی اینجا بزدایم.من اصلا نمی دانم این روزها چرا سستی شان تمام نمی شود؟
این روزها که میگذرند من هر شب گویی به سان آیینی سنتی تکه ایی نان میخورم تا معده ی بیچاره خالی نباشد بعد هم کدئینی میخورم با یک قلپ آب و آرزو میکنم امشب دیگر سر درد نداشته باشم.
این روزها که میگذرد البته چیزی هم هست که کمی هنوز بوی زندگی بدهد مثلا گرمای آغوش دوستی که بعد از مدتها به دیدنت آمده و تو را وسط کوچه سفت در آغوش میکشد بی نگرانی از اینکه تو روسری ات افتاده و آقای همسایه هم انگار در زندگی اش مو ندیده.
این روزها که میگذرد امیدوارم هیچ وقت دیگر برنگردد.عزیزی برایمان دعا می کند : انشالله روزی نیاید که به این روزها بگویی یادش بخیر. یعنی روزهای خوبتری بیاید.یعنی روزی آنقدر غرق در شادی شوی که یادت به این روزها نیفتد...
این روزها که میگذرند من هر روز از جایی رد میشوم که روزی سربازی از جایی هزاران کیلومتر دورتر آمده اینجا و روی دیواری وسط این شهر بی پیکر نوشته : چون میگذرد غمی نیست... این روزها من هم هی با خودم تکرار میکنم چون میگذرد غمی نیــــــــــــــست.
نظرات ()لپ تاپم را که روشن مبکنم باز فکر و خیال کارهای نکرده و عقب افتاده به سرم هجوم می آورد.فکر میکنم که الان اگر اینترنت نبود قطعا کلی کار برای انجام دادن داشتم.
دلم یکهو یادش می افتد که دفتری خریده برای اتود زدن ، یادش می افتد که پایان نامه ایی دارد که دوست دارد خیلی خوب تمام شود.یادش می افتد که به مادر قول داده هر شب بروند پیاده روی.یادش می افتد که چندین روز است که دوستی کتاب جدیدی معرفی کرده و او خریده و همان طور یک گوشه رهایش کرده.خلاصه دل بیچاره ام بدجوری سر در گم می شود.
ولی حالا لپ تاپم روشن شده و من مثل همیشه همزمان چندین تب باز کرده ام آن بالا و غرق شده ام در دنیای فیس بوک و توئیتر و فروم های معماری و عکاسی و وبلاگهای دوست داشتنی ام که می خوانمشان همیشه و حتی همین پرشین بلاگ و خلاصه ساعتها می گذرند بدون اینکه سودی برای من داشته باشد.
لپ تاپ را که خاموش میکنم با خودم میگویم باز بیکار شدم.انگار همه ی آن کارها فرار کرده اند یا کسی دیگر آنها را انجام داده.واقعا احساس بیکار بودن بهم دست می دهد.هر چه فکر میکنم حس انجام کاری را ندارم.از دور خود چرخیدن خسته می شوم و می روم که بخوابم.
خوابم نمی آید.غلت میزنم الکی.با خودم رو راست می شوم و می گویم : به این می گویند خود خود روزمرگی.
حالم از خودم بهم می خورد.می خواهم کاری انجام دهم.بلند می شوم لپ تاپم را روشن میکنم.
نظرات ()